تبليغاتX
آموزش معماری و شهرسازی و مرمت

آموزش معماری و شهرسازی و مرمت

فارسی و ایتالیایی و آذری

به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خویشتن را؟

آبان ماه سال 1380، نمایشگاه بین المللی تبریز. شبی سرد و بارانی. سالن شهریار

آن شب، دومین  شب برگزاری همایش دانشجویان معماری تبریز بود. برگزار کنندگان این همایش برای رفع خستگی دانشجویان و بیشتر برای دلجویی کردن از دانشجویان مهمان که از امکانات همایش ناراضی بودند، با دعوت از یک گروه پاپ آذری، یک کنسرت موسیقی برای دانشجویان برگزار کردند.دانشجویان سرخوش و شادمان دست افشانی می کردند و برای خودشان شاد بودند.

در آن لحظه دبیرخانه همایش در خلوت و سکوت بود و سه نفر با هم دور یک میز نشسته بودند.من، خانم مهندس کهنمویی و پروفسور دکتر منصور فلامکی.اندکی بعد خانم کهنمویی از ما جدا شد و من و دکتر تنها شدیم.دکتر فلامکی استاد راهنمای پایان نامه ارشد معماری من نیز بود.سخن به خیلی جاها کشید و من از تصمیمم برای خروج از میهن بعد از ارائه پایان نامه ام گفتم.از اوضاع نابسامان آموزش معماری در دانشگاه و وضعیت معماری ایران با او سخن گفتم.استاد پس از شنیدن سخنانم اندکی درنگ کرد و کف دو دستش را رو به بالا به طرف من گرفت و گفت:

پروفسور فلامکی

جهان ما مکان مبارزه بین نیروهای اهورایی و اهریمنی است.شما به جای اینکه صحنه را ترک کنید، در طرف نیروهای اهورایی قرار بگیرید تا اندکی این کفه سنگین تر شود.

این سخنان استاد، نیروی بزرگی به من داد.همواره آن را آویزه گوشم کرده ام و هرگاه فشار بر من زیاد می شود، تلاش می کنم تا با یادآوری سخنان استادم، به خودم انرژی بدهم.همواره هنگامی که نیروهای اهریمنی به گونه ای به سمت من یورش می آورند، وظیفه خودم را یادآوری می کنم.اما....

اما این روزها دیگر خسته شده ام.دیگر بعضی چیزها برایم خسته کننده و بهتر است بگویم واقعاً مشمئز کننده شده است.

یکی از آن چیزها، همین اوضاع آموزش معماری به هم ریخته ماست که هرچیزی در آن می بینی، به جز دانش و آگاهی و پیشرفت.از چه بگویم، از کجا بگویم؟ از آن مدیر گروه کارشناسی ارشد یکی از بهترین دانشگاه های سراسری ایران که به جای آموزش، در اتاقش را می بندد  و با  رییس شورای فلان شهر و یا رییس سازمان میراث فرهنگی فلان استان، قرار و مدار می گذارد و قرارداد های چند ده میلیونی می بندد و دانشجو را به خانه اش می فرستد یا به آنها می گوید، دو ساعت دیگر بیایید یا از آن  معاون آموزشی فلان دانشگاه ، که با تمام توان جلوی پیشرفت دانشگاه خود را می گیرد و تمام هنرش این است که شبها در استاد سرا بنشیند و به آرامی به سخنان اساتید گوش کند و در مورد اساتید اطلاعات جمع کند تا در مواقع لازم بر علیه آنان به کار برد.

یا در آن یکی دانشگاه که همه هم و غمشان این است که استاد را از لحظه ورودش تا خروجش بپایند و نام آن را نظم و دیسیپلین!!! بگذارند.تو گویی که استاد یک خلافکار یا یک جانی است و همه این پایش ها و مانیتورینگ به این بهانه انجام می شود که مبادا استاد دقایقی زودتر کلاسش را تعطیل کند و هنگامی که در همین دانشگاه مدعی نظم و پیشرفت، برنامه ای برای توسعه و رشد آموزش معماری مطرح می کنی، آنچنان خود را به نشنیدن می زنند که احساس می کنی که به مریخ آمده ای و اینها مریخی هستند.

دیگر به این نتیجه رسیده ام که در در دانشکده های معماری ما، تنها چیزی که مهم نیست، همانا دانش و علم است و بس.کافی است استاد بیاید و کلاس را اداره کند و یک چیزی را به درست یا نادرست به دانشجو بگوید و نمره اش را بدهد و برود و تنها چیزی که مهم است این است که استاد کلاس را اداره کند و  سروصدای بچه ها درنیاید و بچه ها یا به اعتباری همان دانشجویان راضی باشند و بس.

اکنون می فهمم که چرا زمانی که در دانشگاه آزاد تبریز تدریس می کردم، بعضی از اعضای هیئت علمی آن دانشگاه به شور و شوق من برای آموزاندن،پوزخند می زدند و می گفتند که مهندس خودت را زیاد خسته نکن!!؟؟

بیشینه دانشجویان هم وضع بهتری ندارند.تنها خواسته آنها مدرک است و بس و البته در مرحله بعد نمره.چیز دیگری نمی خواهند.حتی بعضی وقتها ناراحت می شوند که چرا زیاد درس می دهی؟!!

یکی دانشجوی ترم سوم است و نمی داند که کتاب اطلاعات معماری یا همان نویفرت چیست؟دیگری حتی نام کتاب فرم، فضا، نظم( کتاب الفبای معماری) را نشنیده است. آن دیگری که از او می خواهی اسکیسی برای یک خانه ترسیم کنند، به وحشت می افتد و می گوید: آخه یعنی چطوری این کار را بکنم؟؟تازه اینها ترم سوم هستند و درس تمرین معماری دارند.

داستان ما در آتلیه طرح 3 خنده دار تر است.بعد از یک ماه که روند طراحی معماری را واو به واو توضیح می دهی و حتی به درس کلاس هم قناعت نمی کنی، هنگام بازگشت به خانه، علی رغم خستگی می نشینی و به خاطر همان دانشجو، مقاله ای درباره کانسپت در همین وبلاگ می گذاری، دانشجو هنگام کرکسیون به تو می گوید: استاد ، اصلاً چه لزومی دارد که طرح ما کانسپت داشته باشد، یعنی بدون کانسپت نمی شود طراحی کرد؟؟؟ هم کلاسی اش هم به او می پیوندد و به من می گوید که استاد، ترم های قبلی اساتید معماری ما می گفتند که معماری یعنی این که چند حجم مکعب را بسازی و بعد آن ها را روی میز بریزی و هر ترکیبی که به وجود آمد، آن کانسپت طرح شما می شود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

به خدا آدمی این حرفها را که می شود می خواهد از فرط ناامیدی، سرش را به دیوار بکوبد. به راستی ما کجا هستیم؟ که هستیم؟ یا وقتی که می بینی علی رغم همه این توضیحات و صحبتها ، دانشجویان باز هم مشکل دارند، می گویی مگر مقاله ایده و فرم را نخوانده اید و 80 درصد دانشجویان علی رغم توصیه های اکید و مکرر تو ، به روی آن مقاله هم نگاه هم نکرده اند، دیگر چه باید بکنی؟

یا زمانی که از دانشجو، می خواهی که برای آغاز مطالعات، چند نمونه کارهای انجام شده در مورد مجتمع های فرهنگی را جمع آوری کنند، دانشجو که حال رفتن به کتابخانه را ندارد، پشت کامپیوتر می نشیند و زندگی نامه کامران دیبا و فرانک گهری را برایت کپی، پیست می کند.وااسفا

یا در کلاسی دیگر؛ در دانشگاهی دیگر، هنگام استراحت میبینی که چند به اصطلاح دانشجو با هم قرارو مدار می گذارند تا هنگام نشان دادن تصاویر از ویدئو پروژکتور، از تاریکی کلاس استفاده کرده و به آرامی بروند و .....، دیگر دلت را باید به چه خوش کنی؟ بعضی وقتها که فکرش را می کنم که هنگامی که من با شور و حرارت درس می داده ام و اینها همزمان ذهن و مغزشان کجا بوده است، احساس خیلی بدی به من دست می دهد. احساس می کنم که فقط داشتم برای خودم سخن می گفتم.همین و همین.

در دانشگاهی دیگر، در کلاس به جای دانشجو، خود را مواجه به عده ای می بینی که چند نفرشان خمار هستند و آن دیگری مسئول پخش قرصهای روان گردان و.... و تنها دغدغه دانشجو، پایان کلاس و دیدار دلبر و با او به راندوو رفتن و تنها دغدغه مسئولین دانشگاه ، سروقت کلاس رفتن اساتید است و عدم اعتراض اساتید به غذای آشغالی که به خورد آنها می دهند.تازه بسیار هم شاکی هستند که استاد به چه حقی باید نسبت به این غذای سگ اعتراض کند.چه کسی گفته که ما باید به استاد غذا بدهیم؟تازه گوینده خود یکی از معروفترین اساتید دانشگاه این سرزمین است؟؟!!!!!!!!

این گوشه ای از این رنجنامه است.هنگامی که با داشتن دو مدرک کارشناسی ارشد، تقاضای عضویت در هیئت علمی می کنی، ریاست محترم دانشکده نداشتن مدرک دکترا را یادآوری می کنند.هنگامی که یادآوری می کنی که دو تا فوق لیسانس داری، می فرمایند، از این دو تا فوق لیسانس ها خیلی ها دارند؟؟؟؟!!!! و بعد به من می فرمایند: فلانی! بگذار خیالت را راحت کنم، مسئولین این دانشگاه سیاستشان این است که تا می توانند هیئت علمی جذب نکنند و اساتید را به صورت حق التدریس نگاه دارند تا هر وقت آنها را نخواستند، آنها را دک کنند.

تنها دو نفر از اساتید که دانشجوی دوره دکترا هستند، با توجه اینکه خواستار بورس رایگان هستند، تقاضایشان برای هیئت علمی پذیرفته شده است.از ایشان پرسیدم که بورس رایگان یعنی چه؟ ایشان فرمودند: یعنی اینکه طرف خرج تحصیلش را( چیزی نزدیک به 40 میلیون تومان) را از جیب خودش می دهد و ما تنها آنها را عضو هیئت علمی می کنیم!!

وضعیت حقوق و مزایا را هم که درباره اش سخن نگویم بهتر است.حق الزحمه ها، از چیزی نزدیک به 600 هزار تومان شروع می گردد و به یک میلیون می رسد.(البته اوضاع در دانشگاه های دولتی خیلی بهتر است و حق الزحمه ها از یک میلیون تومان شروع شده و تا چهار میلیون تومان بالا می رود). تازه این حقوق هیئت علمی است و وضع برای حق التدریس ها بسیار اسفبار تر است. در دانشگاهی که مدعی نظم و دیسیپلین و بهبود پیوسته و مدیریت ژاپنی است، مدارک و سوابقم را به دفتر هیئت علمی بردم.مسئول دفتر هیئت علمی فرمودند: آقای مهندس! ما تنها برای یک مدرک کارشناسی ارشدتان در کامپیوتر مان جا داریم و آن دومی ثبت نمی گردد و در نتیجه مزایایی برای آن تعلق نمی گیرد.سوابقم را دادم.فرمودند : فقط دو ترم آن را محاسبه می کنیم، بقیه چون همزمان با تدریس در دانشگاه ما بوده است را محاسبه نمیکنیم!!! مقاله هایم در کنگره ها و همایش های مختلف را دادم، فرمودند: اینها امتیازی نمی گیرند و فقط در کیفیت تدریس شما ثبت می گردد؟؟!! گفتم کیفیت تدریس دیگر چه صیغه ای است؟ کامپیوترش را باز کرد و پرونده مرا نشان داد و گفت در اینجا ثبت شده است که کیفیت تدریس شما خوب است.گفتم خوب است که خوب است، چه سودی برای من دارد؟؟ گفت: در این حالت معاونت آموزشی دانشکده شما اگر بخواهد!؟؟؟ می تواند درخواست کند تا حقوقتان اندکی افزایش کند!!!

از همه جانگداز تر، داستان یک استاد در رشته زبان انگلیسی است که وقتی برای افزایش حقوقش به مسئولین دانشگاه مربوطه مراجعه می کند( همان دانشگاهی که دانشجویانش به دلیل بی بند و باری شهره شهر تهران هستند)، مسئول مربوطه می گوید: همین است که می بینید.نمی خواهید می توانید بروید.همین الان خیلی ها پشت در این دانشگاه هستند که التماس می کنند که با ساعتی 800 تومان تدریس کنند.تازه کسانی هم هستند که فقط برای داشتن سابقه، حاضرند رایگان تدریس کنند!!!

بیچاره رامسس دوم، فرعون مصر، چه اندازه اسمش در تاریخ بد در رفته است . دست کم ، او بدون پرده پوشی خود را خدا می خواند و بنی اسرائیلی را به بردگی گرفته بود که با او و مردم مصر  کاملاً بیگانه بودند.ولی این آقای به اصطلاح مدیر، با استادی این رفتار را می کند که به اصطلاح هم میهن و هم شهری و همکار اوست. وااسفا!! به راستی خداوندی که در قرآن رامسس را طاغوت می خواند، این به اصطلاح مسئولین دانشگاه این چنینی را چه خواهد نامید؟ رامسس هرچه بود، دست کم زیباترین معابد مصری از او به جای مانده است، ولی مطمئن باشید از چنین مدیرانی که آن سخنان را به استاد خود می گویند، به جز نابودی و ویرانگری چیزی به یادگار نخواهد ماند که اگر چنین نبود، دانشگاه متبوعش این اندازه در میان مردم خوشنام و با آبرو نبود!!!

معبد رامسس دوم در مصر باستان

تازه جالب اینجاست که  یکی از اساتید گلایه می کرد و می گفت که دانشجویان این دوره بی تربیت هستند و برای اساتیدشان کوچکترین احترامی قائل نیستند و حتی به پای استاد بلند هم نمی شوند.طفلکی خبر ندارد که دانشجویی که در یک جامعه پول محور تربیت شده و رشد یافته و از طرفی می بیند که استادش برای چندرغاز چه انرژی می گذارد، به راستی چه فکری در مورد استادش می کند؟

یکبار در یکی از دانشگاه ها، یکی از اساتید یک پیپ روشن کرد.اساتید به صورت شوکه او را نگاه می کردند.من هم با شگفتی این همکاران را نگاه می کردم که مگر این همکار چه کرده است که اینگونه او را نگاه می کنند؟ آبدارچی وارد اتاق اساتید شد.روبروی استاد مربوطه ایستاد و با اخم و تخم وی را نگاه کرد و بعد گذاشت و رفت!!؟؟ چند دقیقه بعد دیدم که رییس دفتر رییس دانشکده را با خودش آورده و استاد مربوطه را به او نشان می دهد.تو گویی که آن استاد جنایتی مرتکب شده است. در این هنگام به یاد دوران دبیرستان افتادم.دبیر شیمی داشتیم به نام آقای فرهنگ.مردی خوش لباس که علی رغم کوتاهی قدش چهار شانه و خوش اندام بود و گویا در جوانی وزنه برداری می کرد.آقای فرهنگ مردی با کلاس و با پرستیژ بود و دانش و تدریس او زبانزد بچه های رشته ریاضی بود.در ضمن وی همکار و دوست صمیمی آقای صادقیان مدرس معروف کلاسهای کنکور شیمی نیز بود.آقای فرهنگ صبح ها که به دبیرستان می آمد، بوی پیپ کاپیتان بلاک او سالن دبیرستان را فرا می گرفت.اما کسی مزاحم او نمی شد.آقای خلخالی( روحش شاد)  ناظم و معاون دبیرستان  ما، بسیار به ایشان و بقیه دبیران احترام می گذاشت و هرگز برای ایشان و دیگر اساتید، بپا و خبرچین نمی گذاشت.به راستی آن دبیران که سهل است، حتی مسئولین آزمایشگاه مدارس آن دوران ما، بیشتر از اساتید دانشگاه امروز ما جایگاه و احترام داشتند.

دو روز پیش یکی از اساتید همکار هنگام صبحانه دانشگاه تعریف می کرد که رفتگر ان محله آنها ماهی 800 هزار تومان حقوق می گیرند و ماهیانه 500 هزار تومان هم از مردم می گیرند و مقداری هم ماهیانه از فروش موادی چون آشغال پلاستیک به دست می آورند.این در حالی است که یکی از اساتید قدیمی یادآوری کرد که در اروپا و آمریکا، اساتید جایگاهی همپای سناتورها و نمایندگان مجالس دارند.به راستی اساتید دانشگاه  در ایران همپای چه کسانی هستند؟

از همه جالبتر، ماجرای حق الزحمه درسهای عملی است. همه ما می دانیم که دانشجویان برای دروس عملی شان، چند برابر دروس نظری شان شهریه می پردازند.اما جالب اینجاست که هنگام پرداخت حق الزحمه واحدهای عملی به اساتید معماری، دو سوم حق الزحمه به آنان پرداخت می گردد!!!!!!!! این  در حالیست که همه می دانیم استاد در کلاس عملی ، انرژی بسیار بسیار بیشتری نسبت به کلاسهای تئوری و نظری می گذارد.

اینها گوشه بسیار کوچکی است از آنچه بر اساتید معماری ما می رود.آن از سیستم آموزشی، آن از دانشجویان مدرک طلب و این هم از جایگاه اساتید ما. به راستی به کجا باید قبای ژنده خویشتن را بیاویزیم؟ به کجا؟ آیا سخن گفتن از پیشرفت و توسعه در آموزش معماری در این شرایط، چیزی شبیه به جوک و یک شوخی بیمزه نیست؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 1:41  توسط شهرام سنجابی  | 

 

5- و به باور من، پنجمین و آخرین و بدترین مشکل کلاسهای طراحی معماری در دانشکده های ایران،فضا و زمان این کلاسهاست.زمان این کلاسها بسیار اندک است.تنها 10 ساعت در هفته و بسیاری از کلاسها شلوغ و پرتجمع و البته بی ثمر.چند روز پیش از یکی از همکارانم که طرح 3 را در این ترم تدریس می کند، پرسیدم چند دانشجو دارد و وی پاسخ داد:50 نفر!!؟راستش برای من کمی عجیب بود و برای همین با شگفتی پرسیدم که چگونه  کار بچه ها را کرکسیون می کند و او با لبخندی شانه هایش را بالا انداخت!!!

این فقط یک طرف قضیه است و طرف دیگر زمان اندک و البته بی فایده این کلاسهاست.

بدبختانه روند درس طراحی معماری ما به گونه ای است که  دو سه جلسه اول را استاد به معرفی پروژه و یا سایت می پردازد و بسته به بضاعت و سواد خویش، تلاش می کند تا نکاتی را درباره روند طراحی و یا مبانی نظری آن به دانشجویانش تحویل دهد.پس از تحویل سایت و برنامه خواسته شده، طراحی آغاز میگردد.چگونه؟ به راحتی!! دانشجویان به خوبی و خوشی و بدون هیچ کاری، هفته را طی می کنند و شب پیش از کلاس یادشان می افتد که فردا باید به کلاس طراحی معماری بروند.پس هر کس به فراخور خویش، روی پوستی، کاغذ سفید و یا لپ تاپ( که به تازگی مد شده است)، خط هایی را می کشند و فردا با خود به کلاس می آورند.استاد به ترتیب نام آنان را می خواند و دانشجو پوستی خودش را باز می کند و با توجه به اینکه در دانشکده آموخته که یک خط بکشد و ساعتی برای آن فلسفه بافی کند،برای استادش آسمان و ریسمان را می بافد.استاد هم با پس و پیش کردن و خطوط ، یک تیک جلوی اسم دانشجو می گذارد(یعنی این که کارکرده!! و کرکسیون کرده است!!!) و نام دانشجوی بعدی را می خواند.دانشجو هم با ذوق زدگی وسایلش را جمع می کند و می گوید: خیلی ممنون استاد! با اجازه استاد! خداحافظ استاد!!!

البته بقیه دانشجویان هم بیکار نیستند و دور استاد جمع شده اند و تماشا می کنند!! یکی دو تا هم دانشجو پیدا می شوند که پشت سر بچه ها نشسته و برای خودشان گپ می زنند.فکر می کنید که این روند، یعنی از آغاز کرکسیون دانشجو تا "خداحافظ استاد" گفتن او، چند دقیقه طول می کشد؟در بهترین حالت ممکن نیم ساعت، بله فقط نیم ساعت.در واقع به جای 10 ساعت، دانشجو نیم ساعت آموزش می بیند.البته خوشبختانه من این روند شوم را شکسته ام و کلاسهای طراحی خود را به گونه ای پیش می برم که دانشجویان در تمامی 10 ساعت حضور داشته و در کلاس کار بکنند، ولی همگی می دانیم که روال بیشتر کلاسهای طراحی معماری بدین گونه می گذرد.البته بعضی دانشجو یان هم زحمت می کشند و با خود آن یک پوستی را هم نمی آورند و فقط یک خودکار و یک سررسید با خود حمل می کنند و با آوردن بهانه هایی ،از آوردن کار شانه خالی می کنند.

به باور شما، سرانجام چنین آموزشی چیست؟

پاسخ به این پرسش بسیار روشن است: انبوه فارغ التحصیلان بی هنر و بی سواد و شهرهای زشتی که به وسیله همین به اصطلاح مهندسان، طراحی و ساخته می شوند.

دیگر درک این مسئله دشوار نیست که چرا سالهاست دیگر کارهایی همچون موزه هنرهای معاصر یا تئاتر شهر تهران، تکرار نمی گردند و در هنگام مسابقات معماری نیز، بیشتر طرح های تکراری که کپی ناقصی از مدل غربی آن می باشد،ارائه می گردند؟

دیگر نباید انتظار خلاقیت و نو آوری داشت.چه خلاقیتی؟!!؟نو آوری پیشکش!!اگر طراحی درست هم انجام شود، باید خدای بزرگ را هزاران بار سپاس گفت.

به باور من حتی 10 ساعت هم  برای کلاسهای طراحی معماری اندک است و انجام تمرینهای مربوط به درس طراحی معماری ، آن هم در خانه و بدون حضور استاد و راهنما،امری غلط و محال است.این دیگر مثل روز روشن است و تجربه ده ها سال آموزش معماری پس از حذف سیستم آتلیه ای در ایران، به ویژه در 15 سال اخیر باید این موضوع را روشن کرده باشد.

پس چه باید کرد؟

اگر نخواهیم که سیستم آتلیه ای را به هر دلیل احیاء نماییم، میتوانیم به راه حلی برسیم که موجبات پیشرفت شگرف طراحی معماری در میهنمان را فراهم آورد.آن هم تبدیل شدن کلاسهای 10 ساعته طراحی معماری به کارگاهی 5 روزه و 20 ساعته در طول هفته را فراهم آورد.

کار بدین صورت است که دانشچویان در هر ترم یک کارگاه طراحی را با یک موضوع خاص(مسکونی،فرهنگی و...) را می گذرانند و هر هفته از  شنبه تا چهار شنبه را از ساعت 8 صبح تا 12 ظهر را در کارگاه گذرانده و با راهنمایی 1 الی 3 استاد، موضوع پروژه را در همان آتلیه انجام داده و پس از ساعت  12  و جمع آوری کارهایش به ناهار و استراحت رفته و ساعت 1 الی 5 بعد از ظهر، کلاسها و دروس تئوری خود را می گذرانند.

هر دانشجو میز خود را باید داشته باشد و اساتید کرکسیون های مربوطه را در سر میز همان دانشجو انجام می دهند( درست مثل آتلیه یک دفتر یا مشاور معماری).این امر غریبی نیست.همگی می دانیم که سیستم آموزش دندانپزشکی نیز به این صورت است.منتها آنها به جای کارگاه، واژه بخش را به کار می برند.معمولاً در هر ترم ،هر دانشجوی دندانپزشکی( که مجوز ورود به بخش را دریافت کرده)، باید یک یا دو بخش را بگذراند.هر بخش با توجه به موضوع کار خود،به نامهایی چون بخش اندو، ترمیم،تشخیص،اُرتو(مخفف ارتو دنسی)،پریو و پروتز و... نامگذاری می گردد و در هر بخش دو الی سه استاد، دانشجویان را هدایت می کنند و هر دانشجو با یک مریض در روی یونیت مخصوص به خودش کار می کند و در زمان های مورد نیاز، خود استاد بخش، کنار یونیت نشسته و کار دانشجو را پیش می برد.فضای حاکم بر بخش بسیار جدی و سنگین است و کوچکترین اشتباه از سوی دانشجو می تواند منجر به کسر نمره یا حذف بخش گردد.با چنین آموزشی است که دانشجویان مربوطه می توانند به راحتی در سال پایانی دانشگاه در درمانگاه های مختلف مشغول به کار شده و از عهده وظایف خود برآیند.آموزش در تمام طول هفته از شنبه تا چهارشنبه ادامه دارد و معمولاً غیبت حتی در یک جلسه، منجر به حذف دانشجو از بخش گردد.این وضعیت را مقایسه کنید با آتلیه های ولنگار امروزی ما که به اسم اینکه یک آتلیه هنری است، هر کس هرکاری بخواهد انجام می دهد و در صورتیکه استاد مربوطه بخواهد سختگیری نماید، شمر بن ذی الجوشن می شود!!در حالیکه هنوز هم نسل گذشته ما با ترس و احتیاط از آتلیه های سیحون*** سخن می گویند و هنوز هم پرستیژ و وقار و سخت کوشی و انضباط آن آتلیه ها نقل محافل معماری نسل های گذشته ماست و حتی به نقل از آقای رحمانی( مسئول آرشیو دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران که در سال 1383 بازنشسته شدند و هرجا که هستند برایشان آرزوی سلامتی و خوشبختی دارم)، هوشنگ سیحون می گفت: دانشجوی معماری حق ندارد به غیر از سه جا، در مکان دیگری حضور داشته باشد.نخست آتلیه، دیگری کتابخانه و سوم خوابگاه.حتی دانشجویان ، سه راهی مقابل دانشکده هنرهای زیبا را به علت اینکه عطااله امیدوار جرات کرده بود تا در آنجا روی جدول سنگی بنشیند را، سه راهی امیدوار نام گذاری کرده بودند!!!

 

* از آنجا که بسیاری از اساتید و بنیان گذاران دانشکده هنرهای زیبای تهران یا فرانسوی یودند( همچون آندره گدار و ماکسیم سیرو) و یا دانش آموخته بوزار فرانسه(همچون هوشنگ سیحون)، بسیاری از اصطلاحات رشته معماری در ایران فرانسوی است.مانند کرکسیون، شارت، ژوژمان و ....کرکسیون همان کارکشن انگلیسی هاست و به معنی اصلاح کردن و تصحیح به کار می رود.

** به امید خدا، اگر فرصت نمایم، به زودی مطالبی را در مورد کانسپت و تبدیل ایده به فرم در همین وبلاگ خواهم آورد.

*** این مطالب به معنی تایید کامل سیستم دانشکده هنرهای زیبای تهران و شخص سیحون نمی باشد.از اتفاق بسیاری از مشکلات ما چه در زمینه آموزش و چه در زمینه حرفه ای، به نوعی میراث دانشکده هنرهای زیبا و شخص هوشنگ سیحون می باشد که در زمان خود به آنها خواهم پرداخت و تنها چیزی که در اینجا مورد نظر است، همانا نظم حاکم بر دانشکده هنرهای زیبای دوران سیحون می باشد.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 16:37  توسط شهرام سنجابی  | 

 

3- سومین مشکل،همانا سلیقه ای برخورد کردن اساتید با این قضیه است.بسیاری از اساتید متاسفانه دوست دارند تا نظریات زیباشناختی خود را که بیشتر فردی و سلیقه ای است به دانشجو تحمیل کنند و در این میان گاهی به جای آموزش، زمانی به اصطکاک بین دانشجو و استاد می گذرد که در این میان معمولاً قربانی اصلی ،شخص دانشجو است.بسیاری از همکاران عزیز باید بدانند که وظیفه اصلی ما هدایت دانشجو در یک روند درست طراحی است و ما باید بیشترین همت خود را در جهت آموزش اصول طراحی فضا و یا بهتر بگویم یک طراحی اصولی و درست سوژه پروژه بگذاریم.این در حالی است که بعضی از اساتید محترم به جای توجه به این نکات، زمان خود را در جهت این که فرم فلان کج باشد یا راست! صرف می کنند و در پایان تنها چیزی که دانشجو یاد نمی گیرد همانا طراحی درست بنا واصول صحیح طراحی و نیز روند کامل یک طراحی معماری است.خوشبختانه اینجانب با توجه به همین مسائل، تلاش می کنم تا حدالمقدور کمترین دخالتی در سلیقه های دانشجویانم نداشته باشم و آنها را در مسیری که برای استراتژی طراحی خود انتخاب کرده اند و نیز نوع فرم  دلخواهشان آزاد بگذارم و آنها را در همان مسیر خودشان کمک نمایم.

4- مشکل بعدی که در دانشکده های ما و دروس رشته معماری ما کاملاً نادیده گرفته شده است، بحث ارتباط اصولی بین درسهاست.دانشجوی معماری نمی داند که چرا باید تنظیم شرایط محیطی و یا ایستایی بخواند و اصلاً درس عناصر و جزئیات معماری به چه کار او می آید.مهمترین درس برای او همان درس 5 واحدی طراحی معماری است و بقیه فقط باید پاس! شوند!!این بی ارتباطی دروس تنها به دانشجو و سیستم آموزشی ما لطمه می زند و باعث می شود تا دانشجویان ما یه یک معنا بی سواد بار بیایند. این در حالیست که سیستم آموزشی دانشکده های معماری کشورهای اسکاندیناوی، این مسئله را به راحتی حل کرده است. در آنجا، درس طراحی معماری در هر ترم به عنوان درس محوری تعریف شده و دروس دیگر، همچون تنطیم شرایط محیطی، طراحی فنی، ایستایی و عناصر و جزئیات به عنوان دروس اقماری معرفی می گردند.کار بدین صورت است که دانشجویان مربوطه، پس از گذراندن جلسه مربوط به طراحی معماری، مثلاً به کلاس تنظیم شرایط محیطی می روند و در آنجا روی همان پروژه مورد نظر در درس طراحی معماری( مثل خانه، موزه،بیمارستان یا هرچیز دیگر) کار می شود تا پروژه مورد نظر از نظر اقلیمی مناسب گردد.سپس به کلاس ایستایی می روند و در آنجا دوباره روی همان پروژه درس طراحی معماری کار می شود و سیستمهای  سازه ای متناسب با طرح مزبور به دانشجو معرفی می گردند و در درس طراحی فنی، این بار روی فاز 2 پروژه مزبور کار می شود.بدیهی است که اطلاعات و مهارت و معلومات یک دانشجوی اسکاندیناوی همچون دانمارکی یا سوئدی یا نروژی تا چه اندازه یا یک دانشجوی ایرانی متفاوت خواهد بود.امروزه خوشبختانه دانشکده معماری دانشگاه آزاد واحد دوبی در این قضیه پیشگام شده و تلاش کرده است تا سیستمی شبیه با سیستم آموزش معماری اسکاندیناوی را پیاده سازد.برای این دانشکده به ویژه استاد خوبم  جناب آقای دکتر وحید قبادیان که در حال حاضر ریاست دانشکده را بر عهده دارند، نهایت موفقیت را آرزومندم.

ادامه دارد

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 14:10  توسط شهرام سنجابی  | 

مشکلی به نام طراحی معماری

درس طراحی معماری مهم ترین و اصلی ترین درس رشته معماری می باشد.به گونه ای که دیگر دروس برای خدمت رسانی و تکمیل و در گرداگرد این درس و یا پیش زمینه این درس ارائه می شوند و این درس، ستون فقرات رشته معماری را تشکیل می دهد.درس طراحی معماری به این صورت تعریف گشته است که در درازای دوران تحصیل معماری ، 5 درس زیر عنوان طراحی معماری به دانشجویان معرفی می شوند که به ترتیب طرح 1، طرح 2 الی طرح طرح 5 می باشد( در نظام قدیم معماری، 8 طرح معماری ارائه می شد که بعدها به 7 طرح کاهش پیدا کرد که پس از تغییر نظام آموزشی معماری و ارائه رشته معماری به صورت کارشناسی به 5 طرح کاهش پیدا کرد).

نحوه ارائه این درس بدین صورت است که در هر درس، یک پروژه معماری با موضوعات محتلفی همچون مسکونی، فرهنگی، آموزشی و... ارائه می گردد. استاد مربوطه به فراخور سواد و توانایی های خویش، چند جلسه اول را به مرور روند یک پروژه معماری و تعریف سوژه و مبانی نظری پرداخته و با معرفی سایت مربوطه، کار طراحی دانشجویان آغاز می گردد.معمولاً دانشجویان یک سری مطالعات اولیه را زیر عنوان فازصفر باید انجام داده و پس از کسب اطلاعات و دانش کافی در مورد سایت و موضوع پروژه و تجزیه و تحلیل کامل سایت،طراحی های نخستین و یا به قول معماران؛ اتودهای اولیه را انجام می دهند.معمولاً اتودهای اولیه به صورت اسکیسهای دستی و یا ارائه ماکتهای اولیه با مواد ارزان قیمت صورت می پذیرد.استاد مربوطه باید در هر مرحله از درس در کنار دانشجو بوده و او را راهنمایی و ایرادات کار وی را بر طرف کرده و او را به سمت پیشبرد پروژه هدایت کند که در اصطلاح دانشکده های معماری ایران،کرکسیون* نامیده می شود.پس از چند جلسه کم کم دانشجویان موفق می شوند که پلان، نما و حجم اصلی پروژه را طراحی کرده و آن را آماده ارائه نهایی نمایند.معمولاً بعضی ار استادها، جلسه ای را نیز زیر نام تحویل موقت می گذارند تا دانشجو بتواند کار را جمع کرده و قضاوتی کلی در مورد کار وی صورت گیرد و ایرادات باقی مانده در این جلسه برطرف شده و پروژه آماده تحویل و ارائه نهایی شود. اما آنچه که جای پرسش دارد، این است که آیا این درس در اهداف خود موفق بوده است یا خیر؟ تا چه اندازه برگزاری این کلاسها در روند شکل گیری و رشد مهارتهای طراحی دانشجویان معماری اثر داشته است؟

با توجه به تجربه خودم چه در دوران دانشجویی و چه دوران معلمی، به این نتیجه رسیده ام که این درس دارای کمترین بهره وری پس از دروسی همچون ایستایی می باشد!!؟؟ دلایل من برای رسیدن به چنین نتیجه ای به شرح زیر است:

1-درس طراحی معماری دارای روند مشخصی نمی باشد و هر استاد، این درس را به سلیقه حویش پیش می برد.معمولاً  بعضی از اساتید، بدون اینکه روند کامل مورد نیاز برای یک پروژه را طی کنند، خیلی زود وارد بحث طراحی می شوند. در صورتیکه هر پروژه ای دارای فازهای مختلفی چون فاز 0، 1 و 2 می باشد که در درس طراحی معماری باید دو فاز 0 و 1 حتماً با دانشجویان تمرین شود و شوربختانه فاز 0 که که در شکل گیری و شکل دهی پروژه، بسیار مهم و تاثیرگذار است، به صورت سرسری به آن پرداخته شده و از آن می گذرند و خیلی زود بدون کمترین مقدمه ای، وارد بحث های فرمالیستی می گردند.

2- شوربختانه در بحث های مربوط به طرح معماری، در مورد بعضی از مراحل طراجی، پافشاری بیش از اندازه شده و بعضی دیگر به راحتی به دست فراموشی سپرده می شوند و یا سرسری از آن می گذرند. در یک دهه اخیر مسئله ایده طراحی یا همان کانسپت به مسئله اصلی کلاسهای طراحی معماری تبدیل گشته است و جلسات متعدد و بی حاصلی از زمان کلاس به این مسئله اختصاص داده میشود،آن هم در حالتی که نه دانشجو و نه استاد مربوطه، هیچ یک تصور درست و کاملی از این مقوله ندارند!!!

معمولاً دو ماه و حتی بعضی وقتها سه ماه به این بازی!! اختصاص داده می شود و پس از سه ماه یادشان می افتد که کلاس معماری است و نه کلاس هنر کانسپتچوال و تازه به یاد برنامه پروژه افتاده و تلاش می کنند که در طی دو تا سه هفته هم به حل کردن پلان گذاشته و با یک تحویل موقت و ... داستان را به پایان می رسانند.در اینجا کمترین بحثی ار نما نمی شود و یا سرسری از آن می گذرند.این که رنگ های به کار رفته در بنا چگونه اند و بنا با چه مصالحی ساخته می شوند، محلی از اعراب ندارد و تو گویی که قرار است کسانی از آسمان نازل شوند و این مسائل را حل کنند!! در اینجا باید از اساتید محترمی که چنین رویه هایی را در پیش می گیرند، باید پرسید این دانشجویان که مهندسان فردا هستند و در روزها و سالهای در پیش رو قرار است ، به عنوان طراح وارد بازار کار شوند، از کچا باید این مسائل را یاد بگیرند؟ آیا در یک دفتر یا مشاور معماری، مشخص کردن نوع مصالح، رنگ بنا و فرم نما، سیستم سازه، بر عهده کیست؟ مهندس عمران، مهندس تاسیسات؟ پیمانکار و یا کارفرما؟

و اینگونه است که دانشجویان با بضاعتی بسیاراندک وارد بازار کار میشوند و تازه باید در بازار کار، به جای تجربه اندورزی، دانش اندوزی کنند!! از این روست که امروزه بسیاری از مشاورین، از پذیرفتن فارغ التحصیلان جدید معماری خودداری می کنند و ترجیح می دهند کسانی با داشتن پیشینه ای دست کم 2 تا 5 سال را به کار گیرند.مگر اینکه آشنایی قبلی با آن مهندس جوان وکیفیت کار او داشته باشند.

خود من این قضیه را با پوست و  گوشت خویش تجربه کرده ام.من در دانشکده ای درس خوانده ام که کسانی همچون رضا دانشمیر و آرش مظفری اساتید آن بوده اند.کلاسهای رضا دانشمیر تبدیل شده بود به آزمایشگاه کانسپت و فلسفه.حتی دانشمیر به من توصیه می کرد که کتابهای ژاک دریدا را به زبان انگلیسی بخوانم تا مطالب را با خلوص بیشتری دریابم و از فیلتر ترجمه در امان بمانم.نوشته های مارتین هایدگر، نیچه،میشل فوکو و... همدم همیشگی ما بودند و من و چند نفر از بچه ها که زیادی ادعای آوانگارد بودنمان می شد، ساعتها به بحث و بررسی آرا و نظریات آنان می پرداختیم و تاثیرات آنها بر جامعه و هنر و فرم و فضا و.... را بررسی می کردیم و همواره طرح هایمان به نوعی متاثر از اندیشه های آنان بود.به پایان نامه که رسیدم تلاش کردم تا آرا و اندیشه های اندیشمندان ایران زمین را وارد معماری کنم و از همین رو نیمی ازپایان نامه چهارصدو اندی صفحه ای من به بررسی آرای سهروردی و مولوی اختصاص داده شده بود!!

اما این بار روزگار بود که نقش استاد را برای من بازی کرد و به قول فردوسی طوسی:

یکی نغز بازی کند روزگار ، نشاند تو را پیش پای آموزگار

جالب اینجاست زمانی که وارد بازار کار شدم، به عنوان مهندس دفتر فنی در یک کارگاه بزرگ دانشکده دارو سازی کارم را شروع کردم.بسیاری از چیزهایی که در آنجا می گذشت با ذهنیت من و آموخته های من بیگانه بود.هر جند چیزهایی را در دروس عناصر و جزئیات و نیز طراحی فنی آموخته بودیم.اما به دلیل نوع تربیت و پرورشی که در دانشکده داشتیم،به آن دروس  فقط به عنوان گذراندن واحد می نگریستیم و بس.اما آنجا دیگر قضیه شوخی نبود و من واقعاً گیر کرده بودم.ما باید صورت وضعیتها را می نوشتیم و به کارفرما تحویل می دادیم.کوچکترین کار انجام شده نباید از چشم ما دور می ماند.از این رو باید دانش فنی خوبی می داشتیم و می دانستیم که به عوان مثال در درون فلان جداره یا تیغه، چه مصالحی به کار رفته است.همکار جوانم که یک مهندس عمران بود، به راحتی از پس این موضوع بر می آمد ، اما من نه!! یک روز که من و رییس دفتر فنی تنها بودیم و از قضا وی با من یک خویشی دوری هم داشت، از من پرسید: آقای مهندس! در 6 سال دانشکده به شما چه یاد داده اند؟ من هم پاسخ دادم: طراحی معماری!وی به سوی رول بزرگ نقشه های اجرایی رفت و از من پرسید: شما در کدام قسمت از این نقشه ها تبحر دارید؟ من نقشه های معماری فاز یک را به او نشان دادم و گفتم اینها! با شگفتی از من پرسید فقط همین؟!!

پس از این گفتگو بود که او تصمیم گرفت به من علاوه بر متره و برآورد، عناصر و جزئیات را به من یاد بدهد.بارها موقع صورت وضعیت نوشتن، برای من دیتایل ترسیم می کرد و بعد می گفت که به داخل کارگاه برو و همین را ببین.دوران جالبی بود.تازه فهمیدم که چه کلاه گشادی سرم رفته است.آنجا بود که فهمیدم مصالح، رنگ و حتی سیستم سازه چه اندازه در شکل گیری فضا موثر است.امری که کمترین صحبتی در مورد آنها در کلاسهای طراحی معماری نمی شد.آن روزها همزمان شد با ارائه پایان نامه ام.

جناب دکتر فلامکی استاد راهنمای من بودند.او را بیشتر به عنوان شخصیتی نظریه پرداز می شناسند تا طراح.اما جالی اینجاست زمانی که من طراحی را به پایان رسانده بودم و از ایشان می خواستم تا مجوز دفاع من را صادر کند، از من پرسید که ساختمان شما و فضاهای ساخته شده در آن جه رنگی دارند؟با چه مصالحی می خواهی این طرح زیبا را بسازی و از همه مهمتر این سقف شیشه ای را چگونه و با چه سیستمی می خواهی معلق نگاه داری؟ مراد ایشان استخر آبی بود که من بر فراز یک هرم ناقض طراحی کرده بودم، به گونه ای که کسانی که در زیر هرم قرار گرفته بودند، در بالای سرشان، یک صفحه آبی را مشاهده می کردند.با توجه به تجربه ای که در دفتر فنی پیدا کرده بودم، مسئله مصالح و رنگ فضا ها را حل کردم و دریافتم رنگ و نور تابیده بر آن چه تاثیر عمیقی بر درک ما از فضا می گذارد.اما قضیه سیستم سازه برای من مشکل ساز شد.این بار هنگام کرکسیون، دکتر فلامکی به شدت خشمگین شد و از من خواست که یک برش 1 به 50 از پروژه ترسیم نمایم و در آن سازه را نشان دهم و نیز دتایل اتصال سقف به هرم را ترسیم نمایم.در پایان کتاب سازه در معماری را به من داد و گفت این را بخوان و بعد هم اضافه کرد تا زمانی که این قضیه را حل نکنی، اجازه دفاع نخواهی داشت!! کار من واقعاً گره خورده بود.از دست خودم شاکی بودم که چرا طرح چنین پیچیده را ترسیم کرده ام که حالا اینچنین در حل سازه آن بمانم.مشکل فقط هرم ناقص نبود. در طرح من مکعب مستطیل هایی منحنی شکل وجود داشت که به صورت لایه هایی روی هم می لغزیدند و از دو طرف( سقف و بغل) انحنا داشتند.به هر حال کتاب درک رفتار سازه ها را نیز تهیه کردم و همزمان از دوستم آقای مهندس عین الهی که مهندس سازه بود، کمک گرفتم.به هرروی قضیه با موفقیت به پایان رسید و من پایان نامه ام را ارائه دادم ولی در روند همین پایان نامه تازه فهمیدم که معماری یعنی چه و ما چگونه خودمان را در دوران دانشجویی سرگرم کرده بودیم.نزدیک یک سال بعد از آن ماجرا بود که من به یک مشاور رفتم و کاری را که واقعاً دوست داشتم پیدا کردم.مدیر عامل آن مشاور، دانش آموخته مدرسه بوزار پاریس بود و دارای طبعی هنری بود و از کارهای آوانگارد و آرتیستیک خیلی خوشش می آمد.با پیشنهاد من،وی آتلیه را با بهترین وسایل ماکت سازی مجهز کرد.هنگام طراحی همزمان یک نفر پلان می کشید و نفر دیگر روی حجم کار می کرد و دو نفر هم ماکت می ساختند و بعد با هم جمع می شدیم و روی کار بحث می کردیم .او از کارهای من خیلی خوشش می آمد و مرا بسیار تشویق می کرد.ولی این بار من فقط خط نمی کشیدم.بلکه تلاش می کردم تا همه چیز را ببینم.یکی از پروژه هایی که روی آن زحمت طاقت فرسایی کشیدیم ، طراحی کارخانه مخمل کاشان بود .عصرها که بچه ها می رفتند، من و مدیر می ماندیم و مهندس سازه به ما ملحق می شد و روی سازه گفتگو می کردیم.مهندس سازه ما یک دکترای عمران اهل ارومیه بود.مردی خوش رو و نیز باسواد.طرح ما تا حدی پیچیده بود.ولی خوشبختانه از آن رو که فکر همه چیز حتی سیستم سازه را کرده بودیم ، کار با کمترین اصطکاک ممکن پیش رفت و تغییرات بسیار اندکی در طرح ما داده شد.کانسپت ما حرکت شنهای کویر بود و سقف این کارخانه از دو طرف انحنا داشت و حجم کارخانه همجون شنهای روان به دور یک مخروط ناقص که ساختمان مدیریت کارخانه بود،می پیچید.کل این مخروط با صفحات آلومینیمی پوشش داده می شد و  مخروط رو به سوی جاده اصفهان- کاشان بود تا در هنگام بعد از ظهر و تابش آفتاب غرب،همچون نگینی در دل کویر بدرخشد.البته در زیر این صفحات آلومینیومی،صفحات عایق نیز پیش بینی کرده بودیم ولی آنچه که برای ما بسیار اهمیت داشت، حل عملکردهای ساخته شده و مهمتر از آن، بحث زیبایی شناختی اثر بود.به باور ما این کارخانه در صورت ساخته شدن، یکی از زیباترین ها در نوع خودش در ایران بود.چرا که بیشتر کارخانه های موجود در ایران، حتی کارخانه ایران خودرو، سوله ای بیش نیستند.کار ما در مرحله فاز 2 نیز علی رغم پیچیدگی طرح به خوبی پیش رفت.چرا که همه چیز را به خوبی پیش بینی کرده بودیم و باز هم طرح ما بدون تغییر پیش رفت.اما در کمال تاسف، در پایان این پروژه و تحویل آن به کارفرما، کارفرمای مربوط گویا به دلیل مشکلات مالی کارخانه در آن زمان، از ساخت طرح توسعه کارخانه صرف نظر کرد و حسرت ساخته شدن آن بر دل همه ما ماند.هر چند که من با با گذشت سالها و بیشتر شدن تجربه ام، از آن نوع آوانگاردیسم دور شده ام و بیشتر تلاش می کنم با با ایجاد خلوص در معماری، به یک سری از مفاهیم دست پیدا کنم و در اینجا آسایش کاربران و آرامش روحی آنان برای من بسیار مهم است و معماری آنگونه که بعضی آوانگاردیستهای ایران، تلاش می کنند تا آن را به عنوان یک کار هنری بدون حضور انسان ،ببینند، معنا و مفهومش را برای من از دست داده است و تجربیات چند سال اخیر من، به ویژه تلاشهای من در حوزه طراحی مسکن و آموختن از معماری ناب ایرانی به من آموخته است تا با کمترین انرژی، منابع و فرم، به دنبال بیشترین فضا، بهره وری و آسایش کاربران باشم.این درسی است که من از معماری ایرانی گرفته ام و اکنون به نوعی راهی را می روم که معمارانی چون تادائو شود آندو به دنبال آن بوده و هستند. به هر روی،تجربه به من نشان داده است که معماری فقط کانسپت** نیست.امری که در آتلیه های معماری دانشکده های معماری ما، به عنوان اول و آخرین مسئله معماری دیده می شود و 80 درصد، بلکه 90 درصد زمانهای کلاسهای طراحی ما به این امر اختصاص داده میشود.

ادامه دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 21:15  توسط شهرام سنجابی  | 

ما ایرانیان  ضرب المثلی داریم که می گوییم: هر کسی را بهر کاری ساخته اند.

 

اگر "کار" را معماری فرض کنیم، دانشجو همان "هر کس" بوده و اینجا استاد است که باید آن کس را بهر آن کار بسازد.اما پرسشی در اینجا پیش می آید که منظور ما از معماری چیست و کسی که می خواهد به معماری یا به عبارتی دیگر فعالیت در حرفه و جامعه  معماری بپردازد، چه مهارتهایی را باید داشته باشد؟آیا با آموزه ها و شیوه هایی که سابقه بعضی از آنها به پیش از جنگ دوم جهانی می رسد، میتوان دانشجویی را برای قرن بیست و یکم آماده کرد؟

یکی از ضعف های سیستم آموزشی معماری ما، پراکندگی موضوعات دروس آن است.یکبار با یکی از همکارانم در یکی از دانشگاه ها،که خود از دانش آموختگان دانشگاه شهید بهشتی است، بر سر این موضوع گفتگو می کردیم.ایشان نظر دیگری داشت و بر این باور بود که پراکندگی دروس و نبود پیوستگی، حسن رشته معماری است و به دانشجو این امکان را می دهد تا آن کاری را که دوست دارد، انتخاب کند، به دنبالش برود.اما مشکل در اینجا دو تا می شود.یکی این که پراکندگی دروس این امکان را از دانشجو می گیرد تا به صورت عمقی بر روی آنها متمرکز شود.چه بسا که دانشجویی با تمرکز بر درسی، به موضوعی ویژه علاقه مند شود و آن را به عنوان شغل آینده خویش انتخاب کند. مثلاً با معرفی شدن رشته مرمت به آنها در درس آشنایی با مرمت و کار کردن روی پروژه هایشان، به این رشته علاقه مند شده و تصمیم بگیرند که در آن ادامه تحصیل داده و یا در آن زمینه به فعالیت بپردازند.دیگر اینکه بسیاری از دانشجویان واقعاً نمی دانند چه کاره خواهند شد و چه کاری باید انجام بدهند و برای چه اصلاً تربیت می شوند؟از طرف دیگر در دانشکده های معماری، کمتر به معنی واقعی کلمه علم و فن آموزانده می شود و بیشتر بر مدار سلیقه استاد و مقیاس های غیر کمیتی و غیرقابل اندازه گیری( به ویژه در درس طراحی معماری) می چرخد.وانگهی همانگونه که گفتم بسیاری از مسائل ارائه شده، به روز نیستند و عمر آنها به سر رسیده است ولی همچنان با شور و حرارتی وصف ناپذیر در دانشگاه های ما تدریس می شود.مثلاً چندین سال است که شیوه جدیدی در ترسیم پرسپکتیو در دنیا، در کشور ایتالیا ابداع شده است ، شیوه ای مرکب از هندسه ترسیمی و هندسه فضایی.ولی ما هنوز به همان شیوه ترسیم صفحه و خط زمین و تعیین دید ناظر و... به شیوه فیلیپو  برونلسکی، به دانشجویانمان پرسپکتیو را می آموزانیم.البته به جز در یکی از دانشکده های معتبر معماری ایران که در آنجا استاد مربوطه که خود فارغ التحصیل ایتالیا هستند، با این شیوه به اصطلاح جدید( که سالها از عمر ابداع این شیوه در دنیا میگذرد)، پرسپکتیو را به دانشجویانشان، آموزش می دهند.در دیگر دروس وضع بهتری نداریم.اما مشکل اصلی ما در دانشکده ها این است که مقصد و هدف اصلاً مشخص نیست.همه می دانند که یک سری دروس مشخص شده برای رشته معماری باید برای دانشجویان تدریس شده و دانشجو باید آنها را بگذراند(پاس کند!!) و سپس برود به امان خدا.دیگر نه دانشکده با دانشجو کاری دارد و نه دانشجو با دانشکده.تنها یک دانشکده در ایران است که فارغ التخصیل خود را به امان خدا رها نمی کند و برای دانشجویانش برای بعد از تحصیل برنامه دارد.بقیه فقط نقش یک گذرگاه را دارند که در پایان مدرکی به دانشجو اعطا می کنند و بس.

پس یکی از بزرگترین مسائل دانشکده های ما نبود هدف و استراتژی معین برای رسیدن به آن هدف است.این اهداف،نباید اهداف آرمانی و آنچنانی و خیال پردازانه باشند.بلکه باید اهداف دارای کمیت، زمان و نتیجه مشخص باشد.نداشتن هدفی مشخص از آموزش، از اساسی ترین نقایص دانشکده های معماری ماست.

نقیصه دیگر ما نبود استراتژی و نیز برنامه برای رسیدن به آن هدف است.مشخص است که وقتی هدفی نباشد، برنامه ای هم نخواهد بود.وقتی ما استراتژی ویژه ای برای رشته ای داشته باشیم، آن وقت است که می توانیم برنامه ریزی ویژه ای هم برای آن داشته و متناسب با برنامه خود، درسهای خاص و اساتید خاصی را انتخاب کنیم.البته شاید این مشکل از آنجا نشات بگیرد که یک برنامه خاص برای رشته معماری در تمام دانشگاه های کشور تدوین شده و همه دانشکده ها موظف به اجرای این برنامه هستند.شاید اگر روزی برنامه ریزان و مسئولین ما، این امکان و اختیار را به دانشکده های مختلف،اعم از آزاد و دولتی بدهند تا خود برای آموزش دانشجویانشان ،برنامه ریزی کنند، این مسئله موجب رقابت بین دانشکده های مختلف برای جذب دانشجویان برتر و در نتیجه شاهد برنامه ریزی های متفاوت از سوی دانشکده های متفاوت خواهیم بود.مانند دوران پیش از انقلاب، که سه دانشگاه علم و صنعت، تهران و ملی(شهید بهشتی)، سه برنامه متفاوت به دانشجویانشان ارائه می کردند و موجب می شدند که علاق مندان رشته معماری، هریک به فراخور روحیه و خواسته خویش، یکی از این سه دانشگاه را برای تحصیلات خویش انتخاب کنند و رقابت سرسختانه ای بین این سه دانشگاه معتبر کشورمان برقرار باشد.

پس از نبود هدف و استراتژی در دانشکده ها و سیستم آموزشی ما،همانگونه که در سطور بالا، نوشته ام، بزرگترین نقیصه، کاربردی نبودن آموزشهاست.در دانشکده های پزشکی و دندانپزشکی و نیز هوانوردی و...

برنامه بر این است که دانشجو افزون بر آموزش یک سری از علوم نظری مربوط به آن رشته، به مهارتهای عملی در زمینه کاری خود دست یابد.چنانکه دانشجویان دندانپزشکی، علاوه بر این که اندو و یا ارتودنسی را در کلاسها فرا می گیرند، باید قادر باشند به صورت عملی، همان آموخته ها را در بخشهای مربوطه اجرا کنند. اما متاسفانه در دانشکده های معماری، اینگونه نیست و اساتید مربوطه، پروژه هایی به عنوان کار عملی به دانشجویان معرفی می کنند که سه چیز انجام این پروژه ها را از حیظ انتفاع می اندازد.اولی انجام ندادن کارهای عملی در دانشکده، مانند کار عملی دانشجویان دندانپزشکی در بخشها و بردن پروژه ها به خانه که نتیجه این کار، انجام پروژه ها به صورت  مشق شب توسط دانشجو و یک شب مانده به کلاس،میباشد.دوم قانون بقای پروژه است که اتفاقاً دراثر همان نقیصه فوق الذکر، بعضی از دانشجویانی را که حوصله اندک و پول زیاد دارند، را به اجرای این قانون غیراخلاقی ترغیب می کند.سوم در هم آمیختگی پروژه هاست که دانشجو را وا می دارد تا فقط برای رفع تکلیف و بدون بهره وری لازم این کار را انجام می دهد.دیگر از این پس این هنر استاد است که بتواند دانشجویان را نسبت به درسی خاص علاقه مند و حساس کند و آنها را نسبت به انجام پروژه های متنوع ترغیب نماید، به حدی که آنان در آن درس خاص، مهارتی خاص بیابند.

پس دانشجو، پس از فارغ التحصیلی است که با خود می گوید، ای داد بیداد! ای کاش (به عنوان مثال) پروژه درس متره و برآوردم را به جای اینکه به دوست عمرانی ام بدهم تا او برایم انجام دهد، خودم انجام می دادم و....اما این ای کاش گفتن ها سودی ندارد و فارغ التحصیل نازنین ما، باید سالها خاک مشاورین یا کارگاه های مختلف را بخورد( تازه اگر شانس آن را داشته باشد) و کلی از آن و از این حرف بشنود و راهی را که می توانست در صورت آموزش درست، دو ساله طی کند، 5 ساله و 6 ساله طی می کند و جایگاهی را که از نظر شغلی   باید خیلی زود به دست می آورد، با گذشت سالها و هدر شدن عمر و سلامتی و جوانی اش به دست آورد .این در حالیست که حتی بسیاری از اینان، با گذشت سالها و کسب درآمد و...باز هم در بسیاری مسائل ریز فنی و علمی رشته خود ناتوانند و از همین روست که بعضی از کسان که میانه خوشی با معماری ندارند، به کنایه می گویند: معماری دریایی است به عمق یک وجب!!!

نمی دانم! آیا در جهان امروزه ،میتوان با دریایی به عمق یک وجب به جایی رسید؟ وضعیت امروزه معماری ما و جایگاه آن در جهان، خود پاسخ خوبی برای این پرسش است.  

 در یادداشت بعدی، بیشتر به حل این نقایص و کاربردی کردن آموزشها و چگونگی به روز کردن محتوای دروس خواهم پرداخت.مرا از نظرات ارزنده خویش بی بهره نگذارید.  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 19:35  توسط شهرام سنجابی  | 

 

امروزه با نگاهی به حال و هوای دانشکده های معماری و نیز وضعیت تحصیلی دانشجویان و به ویژه دانش آموختگان معماری، می توان به راحتی دریافت که آموزش کنونی معماری در میهنمان، ناکارا و کم بهره است.ناکاراست از آن جهت که نمی تواند فارغ التحصیلانی  آماده کار و مطابق با شرایط روز و خواسته های بازار کار معماری در ایران و جهان، به جامعه حرفه ای معماری عرضه نماید و کم بهره است از آنجا که با توجه به هزینه گزافی که برای تربیت یک مهندس معمار در دانشگاه ها انجام می شود، نتیجه کار چندان رضایت بخش نیست.از این روست که جامعه حرفه ای معماری با بدبینی به فارغ التحصیلان معماری نگریسته و به همین خاطر است که میبینیم ، بیشتر مشاوران معماری تمایل دارند، تا همکاران خود را از بین کسانی انتخاب کنند که دست کم دو سال سابقه کار داشته باشند!!

البته روشن و آشکار است که یکی از دلایل اصلی این مسئله، ناکارآمدی بعضی از اساتید رشته معماری و کیفیت پایین تدریس و دانش پایین آنها در زمینه تدریسشان است.در این باره چند ماه پیش، در همین جا نوشته ای قرار دادم که مورد استقبال دوستان و خوانندگان این وبلاگ نیز قرار گرفت و امیدوارم بتوانم در آینده، درباره این موضوع و به ویژه راهکارهای حل این مشکل بیشتر بنویسم.

http://shahraziran.blogfa.com/cat-2.aspx

اما شوربختانه این تنها مشکل دانشکده های معماری نیست.یکی از مشکلات بزرگ دانشکده های معماری در ایران، فرسودگی و کهنگی سیستم آموزشی و محتوای دروس است.سیستم آموزشی دانشکده های ایران تقلیدی است از سیستم بوزار یا همان مدرسه هنرهای زیبای پاریس.دانشکده ای که ده ها سال است که در دنیای معماری دیگر حرفی برای گفتن ندارد و تنها شهرت امروزه آن در جهان به خاطر طراحان مد و لباس و نیز نقاشان آن است ولی هنوز دانشکده های معماری در ایران به دور مدار بوزار می گردند و حتی بعضی از اساتید با سابقه، به ویژه دانش آموختگان هنرهای زیبای تهران، متعصبانه آموزشها و روشها و اندیشه های بوزاری را به ویژه در درس طراحی معماری پیگیری میکنند و تلاش دارند تا معمار را به عنوان یک آرتیست پرورش دهند.این چنین اندیشه ها و روشهایی، زمانی که با محتوای کم اثر دروس ترکیب شوند، محصولی به بار می آورد که میبینیم.فارغ التحصیلانی که به جز خط کشیدن کار دیگری بلد نیستند.تازه اگر آن را هم درست انجام بدهند.در سالهای گذشته، معماران به عنوان کسانی مشهور بودند که توانایی آن را دارند که با چند اسکیس، طرحی را  که در ذهن دارند،به روی کاغذ بیاورند و امروزه دانشجویان به من مراجعه می کنند و از من می خواهند که رشته ای را در کارشناسی ارشد به آنها معرفی کنم که در کنکور آن، اسکیس وجود نداشته باشد!!!

می گویند در ایران باستان، شاهزادگان را به گونه ای پرورش می دادند که در صورتی که روزی از پادشاهی برکنار شدند، بیکار و گرسنه نمانند و حرفه هایی همچون نجاری، آهنگری و حتی ساختن زین اسب را به آنها می آموزاندند.آیا ما به دانشجویانمان، مهارتهایی را یاد می دهیم که بیکار نمانند؟

البته عده ای از دانشجویان با توجه به روحیه و فضایی که در آن پرورش یافته و زندگی می کنند، خیلی زود علایق خود را پیدا می کنند و مهارتهای لازم را البته بیرون از دانشگاه کسب می کنند.مانند دانشجویانی که خارج از دانشگاه در کارگاه های ساختمانی مشغول به کار می شوند و در امور اجرایی توانایی پیدا می کنند و یا دانشجویانی که در کار با نرم افزار ها مهارت ویژه ای کسب می کنند( البته باز هم بیرون از دانشگاه) و با آن امرار معاش میکنند.به راستی اگر دانشجویی تنها نقطه اتکا خود را بر آموخته های دانشکده قرار داهد، آیا می تواند آنگونه که باید و شاید در بازار کار جایی برای خود بیابد و یا خیر؟البته شاید تنها شانس او این باشد که با تکیه بر آموخته هایش بتواند ادامه تحصیل دهد و در آزمونهای کارشناسی ارشد پیروز شود.این تازه زمانی است که اساتید او در آن دانشکده کیفیت لازم را داشته باشند و دروس مربوطه را به خوبی به او یاد داده باشند.پس می بینیم که در اینجا همه چیز به اتفاق و قضا و قدر بستگی دارد.اگر استاد خوب باشد، اگر محیط و یا فضا مساعد باشد، اگر اگر اگر……….

و نتیجه این اگر و مگر ها همین است که می بینیم.در بازار حرفه ای، مهندسین با سابقه و مشاورین از ناتوانی فارغ التحصیلان می نالند و حتی در مواردی خود شاهد بوده ام که منشی یک شرکت مهندسی مشاور به تازه فارغ التحصیلی  از یک دانشکده معتبر معماری متلک می انداخت که فلانی حتی بلد نیست که یک برش از استخر فلان ویلا بزند!!!؟؟ در جامعه قدر و منزلت معمار و معماری به شدت پایین آمده است و….البته پایین آمدن منزلت رشته معماری تنها به دلیل مشکلات دانشکده های معماری نیست و مولفه های دیگری نیز در این زمینه دخالت دارند.اما بر این باورم اگر دانشکده ها کیفیت لازم را به دست آورند، می توان بسیاری از مشکلات جامعه معماری را تا حد زیادی حل نمود.

همانگونه در بالا گفتم، سیستم ما یک سیستم کهنه و به درد نخور است.تنها تغییر کوچکی که در این سیستم به وحود آمده، این است که پس از انقلاب، سیستم آتلیه ای برچیده شد و چند درس عمومی و نیز دروس معماری اسلامی و حکمت و هنر اسلامی به جمع دروس معماری اضافه شدند.از اتفاق سیستم آتلیه ای، نقطه قوت سیستم بوزاری بود که به باور من، با جمع آوری آن، این سیستم علاوه بر فرسودگی، دچار نقص عضو نیز گشت!!! ولی همانگونه که گفتم محتوای دروس چندان تغییر نکرده است.

با تغییراتی که دوباره در سیستم آموزش معماری در سال 78 روی داد و کارشناسی ارشد پیوسته معماری از آموزش معماری حذف شد، امید این می رفت که تغییرات رخ داده منجر به پویایی رشته معماری و ورود مباحث و دروس و مهارتهای جدید و کارا و منطبق با شرایط روز شود.اما متاسفانه کار خراب تر شد.دروس همان دروس بودند، منتها فشرده تر و در زمانی کمتر.تنها اسم بعضی از دروس تغییر کرده است.مثلاً من به یاد دارم  که ما درسی 6 واحدی به نام ترکیب داشتیم که خود مشتمل بر چندین درس چون راندو، عکاسی، رنگ، حجم شناسی و … بود.هر کدام از این دروس برای خود زمانی مشخص و البته طولانی داشتند.من به خوبی به یاد دارم که در بهار سال 1376، ما پنجشنبه ها درس راندو به استادی، جناب آقای قربانی، داشتیم و ایشان که خود یکی از بهترین اساتید راندو در ایران، بودند از صبح تا عصر با ما راندو کار می کردند.اما در همین ترم،در یکی از دانشگاه ها، من درسی به نام درک و بیان 2 را تدریس می کنم که با توجه به سرفصل دروس باید به دانشجویانم در16 جلسه، هفته ای یک روز، آن هم تا ظهر، نقد فضا، ماکت سازی،عکاسی و راندو ببیاموزانم.جالب است ،مگر نه؟ یا مثلاً ما دو درس معماری اسلامی داشتیم، همراه با حکمت و هنر اسلامی.حکمت و هنر اسلامی به دوره کارشناسی ارشد مهاجرت کرده است و معماری اسلامی در یک درس 4 واحدی ،تحت عنوان آشنایی با معماری اسلامی، فشرده شده است!!! حال استاد مربوطه باید؛ افزون بر تاریخ معماری ایران، عناصر و فضاها و گونه شناسی معماری ایران و  نیز معماری اسلامی کشورهای اسلامی را آن هم در یک درس، در 4 ساعت در هفته،با دانشجویانش کار کند. درس آشنایی با مرمت نیز درنوع خودش جالب است.پیش از این درس مرمت مشتمل بر دو درس مبانی نظری مرمت و طرح مرمت بود که با فشرده شدن به درسی به نام  آشنایی با مرمت تقلیل یافته است.آن هم سه واحد که یک واحدش عملی است!!

در سرفصل درس آشنایی با مرمت، افزون بر مباحث نظری که خود ظرفیت یک ترم کامل را می طلبد، یک پروژه عملی نیز پیش بینی گشته است.پروژه ای که خودش با درسی همچون طرح معماری برابر است و همه اینها در یک درس 3 واحدی پیش بینی گشته است. طرح معماری که دیگر برای خودش داستانی دارد.هر استادی ، هر سازی که دوست داشته باشد، برای خویش می زند.یکی از فضاهای مجازی و سطوح متحرک و فضاهای یکپارچه و هندسه نااقلیدسی پایین تر نمی آید؛دیگری گمان می برد که خلقت و جهان هستی با آفرینش لوکوربوزیه آغاز گشته است و با غرق شدن لوکوربوزیه در دریا در سال 1966، نیز به پایان رسیده است!!؟ آن دیگری به جز زاها حدید و دانیل لیبسکیند و فرانگ گه ری و رم کولهاس و گرک لین و پیتر آیزنمن، هیچ کس را داخل آدم نمی داند، چه رسد به داخل معمار!!؟؟ و این آخری، گمان می برد که نوستراداموس است و پیش بینی های آنچنانی می کند مبنی بر اینکه تنها دانشجوی محبوب ایشان معمار خواهد شد و بقیه سیگار فروش و قصاب و … خواهند گشت.تعجب نکنید.همه اینها را من در دوران دانشجویی تجربه کرده ام و با توجه به چیزهایی که در اطرافم می بینم و می شنوم، وضع بر همین منوال است و زیاد فرقی نکرده است.خوب! نتیجه اش همین می شود که می بینید.دانشجویان و فارغ التحصیلانی که تا دلتان بخواهد می توانند حرفهای عجیب و غریب برایتان بزنند و لاهوت و ناسوت را به هم وصل کنند و آب را در هوا معلق نگه دارند(البته در کلام)،اما همینان گاهی از انجام ساده ترین کار در روند یک پروژه معماری عاجز می باشند.

بهترین ها را در همین مسابقات ببینید.مثلاً همین مسابقه مرکز تجارت جهانی فرش در تبریز.به جز یکی دو نفر، بقیه از جوانان و تازه فارغ التحصیلان بودند.هم ایده ها و هم فرمهای حاصل از آن بسیار شبیه هم بود و البته تکراری.به گونه ای آشکار، روشن بود که آبشخور فکری بیشتر معماران جوان این مسابقه، جریانی است که در چند سال اخیر با تقلیدی ناشیانه از معمارانی چون حدید و کولهاس و… و نیز تاثیر پذیری از نشریاتی چون AD و ... در صحنه معماری ما، خود را به عنوان جریان پیشتاز یا به قول خودشان آوانگارد معرفی نموده اند.

اما راستش را بخواهید، بیشتر این طرحها، نه نمایانگر یک مرکز جهانی بود و نه فضایی مناسب برای تجارت فرش و نه رنگ و بویی از فرهنگ معماری یا حداقل فرهنگ مردم تبریز و یا آذربایجان و یا ایران و نه حتی خاورمیانه داشت.نیتجه اش هم این شد که داوران آن هیچ طرحی را به عنوان نخست برنگزیدند.به باور من، این ماجرا نه شکستی برای معماران ما، که شکستی دردناک و سنگین برای معماری ما بود.

حتی برای درک این شکست، نیازی به آن مسابقه نیز نبود.کافی است با مردم هم کلام شوید تا ببنید چه اندازه از معماری امروزه ما در شهرهای کوچک و بزرگ کشورمان بد می گویند.البته همه گناه را نمی توان به گردن معماران انداخت.قوانین عجیب و غریب شهرداری ها و سازمان نظام مهندسی و ... وبرخی مسائل دیگر از اصلی ترین دلایل زشتی معماری ساختمانهاست و راه را برای بی هنران و معمار نماهایی که کیلویی کار می کنند، گشوده است، اما به باور من نقص بزرگ و فرسودگی در سیستم آموزشی معماری ماست که معماری را به این حال و روز انداخته است.

در نوشته امروز، تلاش کردم تا منظری از وضع امروز دانشکده ها و وضعیت حرفه ای معماری در ایران، به صورتی خلاصه ترسیم کنم.در نوشته بعدی، بیشتر به محتوای دروس و سیستم فرسوده آموزش معماری خواهم پرداخت و راهکارهای خودم را ارائه خواهم کرد.امیدوارم شما نیز با نظریات خود، مرا در ارایه هرچه بهتر این نوشته ها یاری دهید.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 13:58  توسط شهرام سنجابی  | 

یکی از دلایل راه اندازی این وبلاگ،رفع نیازهای آموزشی دانشجویان معماری و شهرسازی و نیز مرمت است. در طول ۱۲ سالی که وارد جامعه معماری شده و به ویژه در چند سال اخیر که وارد حوزه تدریس در معماری گشته ام،متوجه فقر شدید آموزش معماری در ایران شده ام.

بدبختانه یکی از دلایل اصلی عقب ماندگی شدید معماری کنونی ما نسبت به جریان معماری روز دنیا٬ نبود سیستم آموزشی درست و اصولی برای رشته معماری است.در تمام دانشگاه های ایران٬چه آزاد و چه دولتی٬یک سری دروس استاندارد همچون:تمرینهای معماری٬معماری اسلامی٬معماری جهان٬ایستایی٬طراحی معماری و غیره درنظرگرفته شده است و دانشجویان موظفند با گذراندان این دروس به هر نحو ممکن٬مدارک و درجات متفاوتی چون کاردانی٬کارشناسی و یا کارشناسی ارشد را اخذ کنند.در اینجا حداقل دو گرفتاری یا دو مصیبت بزرگ داریم:

۱-نبود ارتباط اصولی وسیستماتیک بین دروس و اساتید مربوطه:

این مسئله موجب شده است که دانشجویان علت وجودی بسیاری از دروس را درک نکنند و حتی به آنها به چشم مزاحم و دردسر نگاه کنند.بسیاری از دانشجویان معماری٬دل خوشی از دروسی چون ایستایی٬تنظیم شرایط محیطی ندارند و آنها را تنها برای پاس کردن می خوانند.از طرف دیگر وجود دروسی چون معماری اسلامی و معماری جهان برای بچه های معماری٬بیشتر به درد نمره گرفتن و بالابردن معدل می خورد تا چیز دیگر!!!

در دوران پیش از انقلاب و در بعضی از دانشکده های معماری٬همچون دانشکده هنرهای زیبای تهران٬وجود سیستم آتلیه ای که برگرفته شده از سیستم بوزار فرانسه بود٬موجب می شد که استاد هر آتلیه به نوعی هماهنگ کننده بین درس طراحی معماری(درس اصلی رشته معماری ) با دروس دیگر باشد.اما متاسفانه با برچیده شدن این سیستم٬سیستم بهتری جایگزین آن نشد.هرچند که امروزه دانشکده معماری دانشگاه آزاد واحد دوبی به تاسی از دانشگاه های اسکاندیناوی٬ سیستم منحصر به فردی در میان دانشگاه های ایرانی دارد٬بدین ترتیب که درس طراحی معماری و موضوع مرتبط با آن٬به عنوان محور تعریف شده و در هر ترم تحصیلی٬دروس دیگر چون تنظیم شرایط و ایستایی و طراحی فنی٬ مرتبط با موضوع طراحی معماری (مسکن٬بیمارستان و...)آن ترم میباشد.بدین گونه دانشجویان٬ضمن انجام ندادن پروژه های اضافی برای دروس دیگر٬اهمیت و ارتباط این علوم و فنون را با طراحی معماری درمی یابند.اما متاسفانه دانشکده دوبی منحصر به فرد است و دانشکده های دیگر در ایران٬ملزم به رعایت همان سیستم استاندارد و هماهنگی هستند که تا کنون به جز خسرانی جبران ناپذیر٬حاصل دیگری برای معماری ما نداشته است. 

در چنین سیستمی٬دانشجویان تنها درس را برای پاس کردن می خوانند و هنوز ماهی از آغاز ترم جدید نگذشته که دروس ترم قبلی را به فراموشی میسپارند.از طرف دیگر٬اساتید مربوط به این دروس هم برای اینکه ثابت کنند٬دروسی را که تدریس میکنند٬دروس بسیار مهمی است(و در نتیجه آنها((اساتید مربوطه)) هم آدمهای خیلی مهمی هستند!!!)٬ دانشجویان را با انواع تکالیف و پروژه های مختلف زیر فشار میگذارند.بدیهی است که یک دانشجو در طول یک ترم٬ توانایی انجام همه پروژه ها را ندارد.هرچه باشد٬ او انسان است٬تفریحات و مشکلات خاص خودش را در زندگی دارد.پس یا پروژه ها را با کیفیتی پایین انجام می دهد یا به قانون معروف دانشجویان معماری ایران متوسل میشود:

قانون بقای پروژه:پروژه از بین نمی رود٬بلکه از دستی به دست دیگر تحویل میشود.

آش به قدری شور شده است که نه تنها پروژه های نهایی دوره های کارشناسی٬بلکه پایان نامه های دوره ارشد نیز شامل قانون بقای پروژه میشود.ممنوعیت کپی کردن و یا به امانت دادن پایان نامه ها در آرشیو ها وکتابخانه های دانشگاه های دولتی و آزاد نیز دردی را درمان نمیکند.چرا که دانشجویان با رابطه برقرار کردن و کارسازی(چنانکه افتد و دانی)٬ خر خود را از پل میگذرانند و پایان نامه های مورد نیاز را به دست می آورند!!اهرچند که امروزه خود وزارت علوم و فنون و فن آوری٬ با اخذ مبالغی از متقاضیان،هرپایان نامه ای را که بخواهند،به صورتpdf  ،تحویل آنها  می دهد و دیگر نیازی به زحمات فوق الذکر نیست!!! 

۲- بیسوادی یا کم سوادی اساتید معماری:

متاسفانه در گسترش بی رویه رشته های معماری و عمران٬به ناچار نیروی انسانی بزرگی وارد سیستم آموزش معماری گشته اند که تعدادی از آنها فاقد صلاحیت و شایستگی لازم  علمی -فنی و حتی اخلاقی برای این امر خطیر می باشند.حتی عده ای از آنها به خاطر اینکه نتوانسته اند در جامعه حرفه ای٬کار و درآمد ثابتی برای خویش فراهم کنند٬وارد سیستم تدریس دانشگاهی شده اند که شوربختانه این امر نه تنها موجب افت کیفی وحشتناک دانشکده های معماری را ما را فراهم آورده است٬بلکه موجب پایین آمدن جایگاه استاد دانشگاه در میان جامعه و به ویژه دانشجویان معماری گشته است.از طرف دیگر به خاطر نبود سیستم درستی برای جذب و سنجش تواناییهای علمی استادان دانشگاه٬ بسیاری از کسانی که شایستگی واقعی برای انجام تدریس در دانشگاه را دارند٬بیرون گود می مانند.

به هرحال٬ امیدوارم که این وبلاگ بتواند گوشه کمی از این فقر آموزشی را جبران کند و دست کم بتواند با معرفی منابع مناسب٬راهگشای مناسبی برای دانشجویان معماری٬شهرسازی و مرمت ایران باشد.

     

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 14:6  توسط شهرام سنجابی  |